سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
امید انتظار من
امید انتظار من
دست نوشته های ناقابلم تقدیم به مولام صاحب الزمان(عج) التماس دعا
چهارشنبه 30 فروردین 91 :: 2:41 عصر ::  نویسنده : یه منتظر



بسم رب الکعبه





خدای عزیزم



خدای بزرگوار من



نزدیکترین به من



میخواهم با زیباترین نامت صدایت کنم یا خدا



« خدای مادر من»



حالا که فاطمیه است و می نشانی ام سر سفره ی مادر، مخواه بی آبرو باشم پیشش... آخر مادرم ...طاقت ندارد دیگر...جان من نفسش صدادار شده...



یازهرا(س)...



مادر جانم



عزیز دلم...السلام علیک یا رسول الله..



میدانم که روسیاهم پیشت اما...



وقتی خدا هم عاشق توست ...مادرم چگونه نخوانم نامت را؟



دلم خیلی تنگت شده...



میدانی



دلم میخواست



حالا که می آیم مدینه



بیایم حرمت و زار زار گریه کنم از غربت تو و علی ات...از غربت تو و یتیمانت..



مگر خودت نگفتی به مولا؟ ابکنی و ابکنی الیتاما...



دلم میخواست بیایم سر مزارت که بوی یاس مستم میکرد و نماز شکر میخواندم که غرق لطف خدای توأم و در جوار نفس های خسته ی تو...



مادرجانم



تو را به مهدی ات قسم مرا ببخش



و بخواه که بخاطر تو ببخشد مرا یوسفت...



بگو هیچ گاه نشدم آنکه تو میخواستی آقا جان...



شرمنده ی قلب منتظرت هستم همیشه...



کاش بیایی



مدینه را سیاهپوش مادرت سازی



تا بدانند همه



آخر مادر هجده ساله زدن ندارد...



فدای تو مادر...



فدای غربتت مادر...



 



دل نوشت:



حلال کنید ...



ان شاالله دعاگوی همه ی شما بزرگواران خواهم بود...



اگر زنده بودیم و بازگشتیم باز درخدمتتان خواهیم بود انشاالله...



التماس دعا



یاعلی(ع)



در پناه حق


 




موضوع مطلب :
سه شنبه 29 فروردین 91 :: 12:32 عصر ::  نویسنده : یه منتظر


بسم رب الزهراء


از غربت کوچه ها دلم میگیرد


بیمار غمت دوباره دم میگیرد


 


اشک از دل و دیده ی ترم می بارد


امید که زهرا دستم میگیرد


 


آری ز غم سیلی و صد داغ دگر


با ناله ی تو گریه ام میگیرد


 


از سوز ندارم سخنی جز اینکه...


..این اشک وبال دیده ام میگیرد


 


مولا تو بگو کجا روایست مگر


آتش به دری نفس ز ما میگیرد


 


گلبرگ گل یاس شده پرپر و حال


زخم دل من دوباره پا میگیرد


 


زینب که ندانست که از سوز دلت


با یک نگهت ولی دعا میگیرد


 


آن گاه که تو گفتی و او می گریید


گفتی که اجل جان مرا میگیرد


 


این قصه برای عده ای آخر شد


لیکن جانها ز شیعه ها میگیرد


 


با آمدن منتقم فاطمه لیک


زخم دل من کمی شفا میگیرد


 


«یــه منتظـــر»





موضوع مطلب :
پنج شنبه 24 فروردین 91 :: 5:45 عصر ::  نویسنده : یه منتظر


بسم رب الزهراء(س) 


 


مثل مادرم بود.


نمیدانم شاید گاهی حتا بیشتر دوست میداشتمش.


یک وقت هایی


حس میکردم ،


بیشتراز این اگر پیشش بمانم


بغض دلم میشکند


و آن وقت باید جوابگوی علتی باشم برایش...


هر شب که میدیدمش


بیشتر مأنوس با دلم میشد


آرزویم این بود


لحظه های بعد از راز و نیاز زیبایش


دست که میبرد به سجاده


دستم بشود جلودارش


دستم بگیرد دستش را


دستم لیاقت گرفتن دستانش را داشته باشد


از بیت الله تا کوچه ی عشق


اسیر قد خمیده اش میشدم


و گاهی اشکی میشد بر چشمانم این بغض...


دلم میخواست همانجا بمانم


جایی که چشم او


زل بزند توی چشمانم...


جایی که شاید


چشمانم بتواند


قدر دوست داشتنش را


بفرستد به نگاهش..


اگر روزی میدانستم


آخرین نگاهم به نگاهش


فقط همان لحظه گره خواهد خورد


و دیگر هیچ...


اگر روزی میدانستم


دستش


میشود


آرزو به دستانم...


یادم می آید


حتی


فاطمیه که نبود


من


با


قد خمیده اش عشق بازی میکردم


میشکستم قد غربتت مادر...


حالا اما...


پرچم سیاه که دیدم


دلم لرزید...


 


دل نوشت:


کاش قدر آن روزها لیاقتی بود...


کاش آخرین بار میگفتی این آخرین بار است..


کاش چشمانم اشتباه دیده باشد...امیدوارم...




موضوع مطلب :
دوشنبه 21 فروردین 91 :: 2:47 عصر ::  نویسنده : یه منتظر

بسم رب الزهراء


 


آری میان کوچه ها


                  در اوج بی کسی


                                مردی سلام کرد


                                              بی هیچ پاسخی...


 


ایام شهادت بی بی دو عالم ، حضرت فاطمه زهرا( سلام الله علیها) بر مولای غریبمان و بر شیعیان عزیز تسلیت باد...


با قلب سیاهی که پیش تو آبرویی ندارد،


از چشم های تو


از اشک های تو


و از قلب مهربان تو


التماس دعا دارم


ای آقای من...


صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا




موضوع مطلب :
جمعه 19 اسفند 90 :: 6:9 عصر ::  نویسنده : یه منتظر

 

بسم رب المهدی(عج)


سلام مولای من!


ای غریب دیار بی کسی ها!


ای آرمانی ترین امید!


و ای تشنه یک جرعه نگاهت ، دل من!


آهسته می خوانم ، در گوشه این دیار غربت نامت را و زمزمه می کنم شوق دیدارت را...


می خوانم تو را از اوج دلتنگی ها و در فریاد بی کسی ها و با بغض فروخورده این همه سالها...


میخوانمت از قعر دلی که سنگینی گناهش سد راهش شده به سوی دلدارش...


میخوانمت با اشک های جگر سوزی که فراق تو سکوتی تلخ را همره راهشان کرده...


می گریم از این هجر،از این درد،از این جام زهری که جز با وصال تو لحظه ای در خود شیرینی نخواهددید...


می سوزم از این که امید وصالت آرام جانم باشد و اما ندانم ..ندانم که در آن لحظه عشق، تلألؤ یک لحظه نگاه تو ، بر دل آشفته من نیز خواهد تابید؟...


منی که غرق گناهم و در آرزوی تو ای نگار خوبی ها...


منی که از رسوایی و بی آبرویی نزدت سر به زیر دارم از شرم ، اما به امید نیم نگاه تو ای تمام آرزویم...


با اینکه خود میدانم آلوده ام از فرط گناه ، با اینکه خود میدانم بی آبرویم بسیار نزدت، با اینکه خود میدانم شاید هیچ وقت نیابد دیده آلوده من دیدار تو را....با اینکه...


چه بگویم...


دلم میخواهد زار بزنم از اعماق وجود ....دمی که اندیشه این به سراغم می آید که می لغزد اشک از چشمان زیباو معصوم تو بر غفلت بنده ای ناسپاس و عصیان کار چون من...


کاش دستان پر مهر تو فانوس راهم می شد...


دست مرا بگیر...بگیر و ببر نزد خودت... آنجا که جز خوبی و پاکی نباشد...


آنجا که دیگر غفلتی نباشد تا بشکند دل نازنینت را...


آنجا که دیگر شعله گناه زبانه نکشد از وجود تارم...


آنجا که ....


ببر مرا تا به آغوش خدا...


تشنه وصلم و غرق در دریای گناه...


دیده به راه و گمراه از راه خویش...


چه بگویم...تو خود می بینی حال زارم را....


تو دعایی بکن باهمان امن یجیب دلربایت... تا که شاید آدم شود این روسیاه دلتنگ... 



یا عشق ادرکنی





حرف هایم برای تو تمامی ندارد اما من


حاضرم از تمامی این همه حرف


همه را پاک کنم هیچ نگذارم


هیچ مگر نام زیبای تو مولا


حرف این دل تنگ من اما


گم شد از میان این همه حرف


میخواستم بگویم آقا من


گرچه نالایقم ولی آقا


دل تنگم هوای دیدنت کرده


پس بیا جان مادرت زهرا(س) 


دلـــ نــــوشــــت:


دلم هوای دل نوشته های سالها قبل را کرد...اینهم از همان دست است ...نوشته نیمه شب چهارشنبه 19 اسفند 1388


یادش بخیـــر.... 






موضوع مطلب :